فصل اقتصاد - مریم رحیمی* رابرت لوکاس در دورهای از تاریخ اقتصاد کلان میزیست که اقتصاددانان با میراث قدرتمند جان مینارد کینز و نظریههایی مواجه بودند که برای چند دهه، چارچوب مسلط تحلیل مسائل اقتصاد کلان را شکل داده بود.
در این چارچوب، مساله اصلی اقتصاد کلان تا حد زیادی چگونگی مقابله با بیکاری و رکود بود و سیاستگذار میتوانست با استفاده از ابزارهای پولی و مالی، بر سطح تولید و اشتغال اثر بگذارد.
یکی از ستونهای نظری این چارچوب، منحنی فیلیپس بود؛ این ایده که میان تورم و بیکاری یک رابطهی معکوس و نسبتا پایدار وجود دارد؛ بهطوریکه سیاستگذار میتواند با پذیرفتن مقداری تورم بیشتر، بیکاری را کاهش دهد یا برعکس.
دانشجویان و علاقهمندان به اقتصاد هم در چارچوب همین نظریات، تمام تئوریهای اقتصادی را تحلیل میکردند تا اینکه اقتصاد در دهههای 1970 میلادی با رکود تورمی مواجه شد و توضیح این پدیده هم با چارچوبهای رایج چندان ساده نبود. رکود تورمی وضعیتی بهوجود آورد که در آن توأمان که نرخ بیکاری بالا میرفت و میزان اشتغال کاهش پیدا کرده بود، تورم نیز با شدت و حدت بیشتری افزایش مییافت؛ یعنی دقیقا همان رابطه معکوسی که منحنی فیلیپس پیشبینی میکرد، در عمل نقض شد. اهمیت این تحول صرفا در ظهور یک بحران اقتصادی جدید نبود.
رکود تورمی در واقع اطمینان به توانایی نظریههای مسلط برای توضیح رفتار اقتصاد و ارائه راهحلهای سیاستی را دچار فترت کرد. اگر بر اساس چارچوب موجود، افزایش تقاضا باید تورم را بالا میبرد؛ اما بیکاری را پایین میآورد، چگونه میشد وضعیتی را توضیح داد که در آن تورم بالا با ضعف تولید و بیکاری همراه شده بود؟ اینجا همان نقطهای بود که نسل جدیدی از اقتصاددانان، از جمله لوکاس، مساله اقتصاد کلان را به شکل دیگری صورتبندی کردند.
لوکاس در چنین فضایی بر این باور بود که نمیتوان رفتار اقتصاد را بدون توجه به تصمیمهای افراد و انتظارات آنها توضیح داد. از نظر او، افراد صرفا دریافتکنندگان منفعل سیاستهای اقتصادی نیستند. آنها درباره آینده فکر میکنند، از سیاستهای دولت آگاه میشوند و رفتار خود را براساس انتظاراتشان تغییر میدهند. بنابراین، اگر سیاستگذار قواعد بازی را تغییر دهد، مردم نیز واکنش خود را تغییر خواهند داد.
همین نگاه، جایگاه انتظارات عقلایی را در تحلیل لوکاس برجسته کرد و اقتصاد کلان را بیش از پیش به سمت بنیانهای خرد، تعادل عمومی و مدلهایی سوق داد که رفتار اقتصاد کلان را از تصمیمهای عاملان اقتصادی استخراج میکردند.
از این منظر، نقد لوکاس به اقتصاد کلان کینزی صرفا اختلافی درباره یک ابزار یا یک روش آماری نبود. مساله عمیقتر این بود که آیا میتوان درحالیکه خود سیاستها انتظارات و رفتار مردم را تغییر میدهند، روابط مشاهدهشده در اقتصاد (مانند همان منحنی فیلیپس) را بهعنوان روابطی ثابت در نظر گرفت و بر اساس آنها سیاستگذاری کرد؟ لوکاس به این پرسش پاسخ منفی میداد.
به همین دلیل، او تاکید میکرد که مدلهای اقتصاد کلان باید بر پایه تصمیمهای فردی و انتظارات شکل بگیرند و از نظر تجربی نیز ارزیابی شوند. البته این به معنای آن نیست که لوکاس صرفا بهدلیل ظهور رکود تورمی، نظریهای کاملا جدید و بیارتباط با گذشته ایجاد کرد.
همانطور که در بررسی دیدگاههای او درباره کینز دیده میشود، بخشی از پرسشهایی که لوکاس دنبال میکرد، پیشتر در آثار خود کینز نیز بهنوعی مطرح شده بود. حتی کینز در نقد مدل اقتصادسنجی تینبرگن، به نقش انتظارات و وضعیت اطمینان نسبت به آینده اشاره کرده بود. تفاوت در این بود که لوکاس در دورهای زندگی میکرد که ابزارهای ریاضی، اقتصادسنجی و نظریه تصمیم امکان دادند این دغدغهها به چارچوبی منسجمتر تبدیل شوند.
از این منظر، ظهور لوکاس را میتوان بخشی از تغییر نسل در اقتصاد کلان دانست. کینزیها با مسالهای مواجه بودند که در زمان خودشان اهمیت داشت و لوکاس با مسالهای مواجه شد که چارچوب موجود در توضیح آن با الکن مانده بود. بنابراین، اختلاف میان آنها را نمیتوان صرفا نزاع میان دو اقتصاددان دانست؛ چراکه این اختلاف، برخورد دو دوره از علم اقتصاد بود. دورهای که در آن نظریه کینزی چارچوب غالب بود و دورهای که در آن بحرانهای اقتصادی، پیشرفت ابزارهای تحلیلی و اهمیت فزاینده انتظارات، اقتصاددانان را به سمت بازسازی بنیانهای نظری اقتصاد کلان سوق داد.
در واقع لوکاس در بستری فکری ظاهر شد که پیش از رکود تورمی نیز در حال شکلگیری بود. کار او و همکارانش بر انتظارات عقلایی از دهه1960 آغاز شده بود؛ اما رکود تورمی نقش شتابدهنده و مشروعیتبخش داشت؛ بحرانی که نشان داد اقتصاد دیگر بهسادگی با نسخههای پیشین توضیح داده نمیشود، فضا را برای پذیرش گستردهتر ایدههای لوکاس فراهم کرد. اینکه این تغییر در نهایت چه اندازه موفق بود، مساله دیگری است؛ اما بدون بحران فکری و اقتصادی دهه1970، احتمالا انقلاب لوکاسی در اقتصاد کلان به همین شکل و سرعتی که اتفاق افتاد، رخ نمیداد.
* خبرنگار