سه شنبه ۲۴ شهريور ۱۴۰۵
روزنامه های اقتصادی

پویایی علیه دگماتیسم

فصل اقتصاد - قاسم اسدی* روزگاری که زیست می‌کنیم مملو از اطلاعاتی است که فارغ از درست و غلط یا بنیاد سست و محکم خود اشتراکی عظیم با یکدیگر دارند: همه در تلاشند تا حداکثر سهم ممکن از توجه ما را تصاحب کنند و این امر جز با حذف ابعاد متفاوت پدیده‌ها ممکن نیست.
  بزرگنمايي:

فصل اقتصاد - قاسم اسدی* روزگاری که زیست می‌کنیم مملو از اطلاعاتی است که فارغ از درست و غلط یا بنیاد سست و محکم خود اشتراکی عظیم با یکدیگر دارند: همه در تلاشند تا حداکثر سهم ممکن از توجه ما را تصاحب کنند و این امر جز با حذف ابعاد متفاوت پدیده‌ها ممکن نیست.

در نگاه به یک موضوع خاص، زوایایی که نیازمند حجم کافی از تعمق باشند کنار گذاشته می‌شوند و آن چیزی باقی خواهد ماند که بتواند در سریع‌ترین زمان ممکن بیشترین واکنش را از ما بگیرد. در نتیجه شناخت ما از پدیده‌های مختلف، شخصیت‌های تاریخی، فرهنگ‌های متفاوت، ایدئولوژی‌های متقابل و هزاران موضوع دیگر تنها محدود به ابعادی خواهند شد که بتوانند در نگاه اول بیشترین میزان توجه را از ما جلب کنند.
تاریخ اقتصاد از این قاعده‌ جدید مستثنی نیست. فهم امروز ما از عقاید اقتصادی، مکاتب اقتصادی و اقتصاددانان بزرگ تاریخ نه در تحولی که ایجاد کردند، بلکه در تقابل آنها با عقاید، مکاتب و سایر اقتصاددانان با نظرات متفاوت شکل گرفته است. محتوای امروز جهان، فریدمن را در مقابل دخالت دولت، کینز را علیه اقتصاد لسه‌فر و نهادگرایان را به‌عنوان مخالفان مدل‌های ریاضی ترسیم می‌کند. فرض کنید پرونده‌ امروز با تیتر «لوکاس، قاتل شماره یک نظریات کینزی» منتشر می‌شد؛ چه تیتری از این جذاب‌تر؟ اما آیا واقعیت با این جمله‌بندی منطبق است؟
تمام اسامی بزرگی که در تاریخ اقتصاد با آنها آشناییم چه به‌عنوان مخالف، چه به‌عنوان مکمل، محصول نظریات پیش از خود خواهند بود. ساختار تکاملی علم ایجاب می‌کند تا اندیشمندان جدید انقلاب‌های علمی زمان خود را با ایجاد تحول در عقاید پیشینیان رقم بزنند و این ساختار گاهی موجب کج‌فهمی ما از هویت علمی این افراد می‌شود. تمام این ایده‌ها که موجب تحول علم اقتصاد شدند ویژگی مشترک بسیار مهمی دارند. صاحبان این ایده‌ها جرات کردند مفروضات و نتیجه‌گیری‌های پیش از خود را زیر سوال ببرند. به هر سوی این تاریخ نگاه کنیم، بزرگان اقتصاد را صاحبان بی‌چون و چرای این شجاعت می‌بینیم.
اسمیت زمانی افزایش تولید و تخصص‌گرایی را اولویت اقتصادها معرفی کرد که نظریات غالب مرکانتلیستی بر افزایش صادرات در مقابل محدودیت واردات و در نتیجه‌ آن انباشت طلا و نقره در داخل کشور اصرار داشتند. ریکاردو زمانی از منافع تجارت آزاد و تخصص‌گرایی بین‌المللی بر مبنای مزیت نسبی سخن گفت که سیاست عمده دولت‌ها بر تعرفه‌های حمایتی و خودکفایی ملی تکیه داشت. مارکس زمانی از حق کارگران بر ارزش افزوده صحبت کرد که کسی به شیوه ارزش‌گذاری کار در جهان وقت رشک نمی‌برد. کوز زمانی به نقش هزینه‌های مبادله در شکل‌گیری بنگاه‌ها و بازارها پرداخت که مدل‌های نئوکلاسیک غالب، بازار را فضایی بدون اصطکاک و بدون هزینه‌ مبادله فرض می‌کردند. دورانی که کینز در آن به ضرورت اعمال سیاست‌های انبساطی اصرار داشت دقیقا زمانی بود که جریان اصلی اقتصاد انتظار داشت رکود بزرگ در تعادل بلندمدت اقتصاد حل شود.
یشر زمانی نظریه بدهی-کاهش قیمت را برای توضیح عمق رکود بزرگ مطرح کرد که جریان اصلی اقتصاددانان آن دوره رکود را واکنش طبیعی و ضروری اقتصاد برای پاک‌سازی زیاده‌روی‌های دوران رونق می‌دانستند. فریدمن زمانی فرضیه‌ نرخ طبیعی بیکاری را مطرح کرد که جریان غالب کینزی به رابطه‌ پایدار منحنی فیلیپس اصرار داشت. آنچه تمام این افراد را از دانشمندان معاصر خود جدا کرد و بر تارک علم اقتصاد نشاند نه مخالفت کورکورانه با ایده‌های متضاد بلکه توانایی آنها در زیر سوال بردن باورهایی بود که پیش از ظهور این افراد حقیقت مسلم تلقی می‌شدند. آنچه این پرونده و پرونده‌های پس از آن در مورد ابرمردان جهان اقتصاد در طول تاریخ را از روایتی صرف از زندگی‌نامه‌ و شرح نظریات آنها منفک می‌کند تلاش برای بررسی همین پویایی مداوم ذهن این افراد خواهد بود. افرادی که علم اقتصاد را با ذهن مولد خود کامل‌تر کردند و قدمی نه برای ابطال گذشته بلکه برای تکمیل فهم ما از واقعیات اقتصادی جهان پیرامون برداشتند.
رابرت لوکاس برای تاریخ علم اقتصاد نه شخصیتی در تضاد با کینز و نه دنباله‌روی مطلق پول‌گرایان پیشین و هم‌عصر خود خواهد بود. لوکاس در جهان علم اقتصاد به‌عنوان شخصیتی شناخته خواهد شد که توانست سلطنت مطلق چندین‌ساله‌ باورهای کینزی بر سیاستگذاری مالی و پولی را برهم بزند و با استفاده از مفروضاتی که استفاده از آن در ساحت اقتصاد کلان تا پیش از لوکاس متعارف نبود بنیادی نو برای اقتصاد کلان مدرن بنا کند.
لوکاس موفق شد از وقوع بحران رکود تورمی در عصر ظهور خود در آکادمی اقتصاد حداکثر فایده را ببرد. دقیقا زمانی که عقاید کینزی با مشکلی مواجه شدند که دیگر مدل‌هایشان توانایی توضیح آن را نداشت؛ همان عصری که منحنی فیلیپس را زیر سوال برد. دورانی که نسخه‌های ساده‌ پیشین دیگر توانایی تشریح رابطه تورم و بیکاری را نداشتند. زمانی که این دو متغیر در ایالات متحده به‌طور همزمان افزایش پیدا کردند و سیاستگذار نمی‌دانست در مواجهه با چنین رویداد نویی باید چه واکنشی از خود داشته باشد. در چنین فضایی بود که رابرت لوکاس به‌جای رد کامل چارچوب کینزی یا تسلیم مطلق به مکتب پول‌گرایی فریدمن، پرسشی بنیادی‌تر مطرح کرد: مدل‌های اقتصاد کلان تا آن زمان، اعم از کینزی یا پول‌گرایان شیکاگو که لوکاس خود دانش‌آموخته آکادمی آنها بود، بر چه مفروضه‌ای درباره‌ نحوه‌ شکل‌گیری انتظارات مردم بنا شده بودند؟
پاسخ لوکاس این بود که تقریبا همه‌ این مدل‌ها، خواه‌ناخواه، انتظارات را «انطباقی» فرض می‌کردند؛ یعنی مردم انتظارات آینده را صرفا بر مبنای تجربه‌ گذشته و با تاخیر تصحیح می‌کنند. لوکاس با اتکا به ایده‌ای که پیش‌تر جان موث مطرح کرده بود، ایده جدیدی مطرح کرد: کارگزاران اقتصادی عاقلانه‌تر از تصورات ساده‌شده‌ ما عمل می‌کنند. آنها از تمام اطلاعات موجود، از جمله ساختار و منطق پشت خود سیاستگذاری، برای شکل‌دادن به انتظارات خویش بهره می‌برند. این همان «انتظارات عقلایی» است؛ فرضی که به‌ظاهر ساده جلوه می‌کرد؛ اما بنیان بسیاری از باورهای مسلط بر اقتصاد جریان اصلی آن زمان را متزلزل کرد. از قلب همین فرض، لوکاس توضیحی مستدل برای فروپاشی منحنی فیلیپس در دهه‌ هفتاد ارائه داد.
تا پیش از آن، رابطه‌ معکوس بین تورم و بیکاری تقریبا به اصلی مسلم بدل شده بود. سیاستگذار می‌توانست با پذیرفتن تورم بیشتر، بیکاری کمتری بخرد. اما لوکاس نشان داد این رابطه فقط تا زمانی برقرار است که مردم سیاست انبساطی را «غافلگیرکننده» ببینند. به‌محض اینکه کارگزاران عقلایی الگوی رفتاری سیاستگذار را پیدا کنند و آن را در معادلات انتظارات خود وارد کنند، اثر واقعی سیاست پولی بر تولید و اشتغال خنثی می‌شود و تنها بر سطح قیمت‌ها اثر می‌گذارد. به این ترتیب، تورم و بیکاری می‌توانستند همزمان افزایش پیدا کنند، دقیقا همان پدیده‌ای که رکود تورمی دهه‌ هفتاد آمریکا رقم زد و منحنی فیلیپس را به چالش کشید.
نتیجه‌ مهم‌تر و شاید ماندگارتر تفکر لوکاس، چیزی بود که امروزه به‌عنوان نقد لوکاس «Lucas Critique» شناخته می‌شود. او استدلال کرد که ارزیابی مدل‌های اقتصادی از اثر سیاستی «جدید» بر اساس داده‌های تاریخی که در دوره‌ای با سیاستی «متفاوت» گردآوری شده‌اند، گمراه‌کننده است؛ زیرا دقیقا خود رفتار و پارامترهای اقتصادی کارگزاران با تغییر سیاست‌ها تغییر می‌کند. به بیان دیگر، مدل‌هایی که روابط اقتصادی را ثابت و مستقل از سیاستگذاری فرض می‌کردند، در واقع رفتار مردم را نادیده می‌گرفتند؛ مردمی که خود بخشی از این بازی بزرگ هستند و در واکنش به سیاست، رفتارشان را بازتنظیم می‌کنند. این نقد، بنیان بسیاری از مدل‌های اقتصاد کلان زمان خود، از کینزی تا پول‌گرا را به‌طور یکسان هدف گرفت و اقتصاددانان را وادار کرد تا مدل‌هایی طراحی کنند که در آنها انتظارات و رفتار عقلایی کارگزاران از ابتدا در ساختار مدل تعبیه شده باشد.
اینجاست که می‌توان جایگاه واقعی لوکاس را در تاریخ علم اقتصاد بازخوانی کرد. او کینزی‌ها را به این دلیل به چالش نکشید که به آموزه‌های آنان اعتقاد نداشت، بلکه از این رو که مفروضه‌ مشترک و پنهانی را که زیربنای غالب مدل‌های زمان خود، از جمله مدل‌های پول‌گرا، بود زیر سوال برد. او همان کاری را کرد که اسمیت، مارکس، کینز و سایر بزرگان تاریخ اقتصاد پیش از او کرده بودند. این عمل، نه واسازی کامل گذشته که بازنگری در مفروضات پشت پرده‌ باورها بود که همگان آنها را بدیهی می‌پنداشتند.
میراث لوکاس امروز نه در جایگاه نابغه‌ای علیه کینز، بلکه در قالب زبان مشترکی که اقتصاد کلان مدرن، از هر مکتبی، برای صحبت از انتظارات و سیاستگذاری به‌کار می‌برد، باقی مانده است. شاید پیام اصلی این پرونده و پرونده‌های مشابهی که در وصف نوابغ تاریخ علم اقتصاد از پی خواهند آمد، همین باشد که عظمت علمی نه در انتخاب یک اردوگاه فکری در برابر اردوگاه دیگر نهفته است، بلکه در جسارت به‌چالش‌کشیدن مفروضاتی است که بسیاری، صرف‌نظر از اردوگاهشان، آنها را بی‌چون‌وچرا پذیرفته‌اند.
* دبیر باشگاه اقتصاددانان 


آگهی ها
تریبون مردم
خبرنگار افتخاری و شهروند خبرنگار
رتبه‌بندی پایگاه‌های خبری فصل اقتصاد

آخرین اخبار