يکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵
روزنامه های اقتصادی

بازاندیشی در معماری امنیتی خلیج فارس

فصل اقتصاد - عابد اکبری* جنگ اخیر آمریکا علیه ایران، فارغ از نتایج نظامی و سیاسی آن، یک واقعیت راهبردی را آشکار کرد که احتمالا بر آینده نظم امنیتی خلیج‌فارس تاثیر عمیق‌تری از خود جنگ خواهد گذاشت. این جنگ نشان داد که ایالات متحده همچنان تنها قدرتی است که قادر است در مدت کوتاهی نیروی نظامی گسترده‌ای را در منطقه به‌کار گیرد و بر موازنه قدرت اثر بگذارد؛ اما همزمان نشان داد که حتی چنین مداخله‌ای نیز قادر به ایجاد امنیتی پایدار نیست. به بیان دیگر، جنگ اخیر نه نشانه بازگشت هژمونی آمریکا بود و نه آغاز خروج آن از خاورمیانه، بلکه اثبات کرد که امنیت منطقه را دیگر نمی‌توان به یک بازیگر خارجی واگذار کرد.
  بزرگنمايي:

فصل اقتصاد - عابد اکبری* جنگ اخیر آمریکا علیه ایران، فارغ از نتایج نظامی و سیاسی آن، یک واقعیت راهبردی را آشکار کرد که احتمالا بر آینده نظم امنیتی خلیج‌فارس تاثیر عمیق‌تری از خود جنگ خواهد گذاشت. این جنگ نشان داد که ایالات متحده همچنان تنها قدرتی است که قادر است در مدت کوتاهی نیروی نظامی گسترده‌ای را در منطقه به‌کار گیرد و بر موازنه قدرت اثر بگذارد؛ اما همزمان نشان داد که حتی چنین مداخله‌ای نیز قادر به ایجاد امنیتی پایدار نیست. به بیان دیگر، جنگ اخیر نه نشانه بازگشت هژمونی آمریکا بود و نه آغاز خروج آن از خاورمیانه، بلکه اثبات کرد که امنیت منطقه را دیگر نمی‌توان به یک بازیگر خارجی واگذار کرد.

این شاید مهم‌ترین تغییری باشد که در ذهن رهبران منطقه در حال شکل‌گیری است. طی چهار دهه گذشته، بسیاری از دولت‌های عربی شورای همکاری خلیج‌فارس، امنیت خود را بر این فرض بنا کرده بودند که در لحظه بحران، آمریکا مداخله خواهد کرد و مانع از برهم خوردن موازنه خواهد شد. این فرض هنوز به طور کامل از میان نرفته است؛ اما جنگ اخیر نشان داد که حتی اگر واشنگتن مداخله کند، نمی‌تواند پیامدهای اقتصادی، سیاسی و امنیتی یک رویارویی منطقه‌ای را مهار کند. قدرت نظامی می‌تواند جنگی را متوقف یا محدود کند؛ اما نمی‌تواند نظم سیاسی تولید کند؛ همان درسی که آمریکا پیش‌تر در عراق و افغانستان نیز آموخته بود.
از این منظر، مهم‌ترین پرسش امروز دیگر این نیست که آمریکا می‌ماند یا می‌رود، بلکه این است که آیا کشورهای منطقه همچنان حاضرند امنیت خود را بر پایه تعهدات یک قدرت خارجی تعریف کنند؟ پاسخ، دست‌کم پس از جنگ اخیر، بیش از هر زمان دیگری منفی به نظر می‌رسد. تجربه نشان داده است که هیچ قدرتی، حتی قدرتمندترین آنها، امنیت دیگران را به اندازه امنیت خود جدی نمی‌گیرد. دولت‌ها زمانی مداخله می‌کنند که منافعشان اقتضا کند و زمانی عقب می‌نشینند که هزینه‌ها از منافع فراتر رود. این قاعده نه استثنایی برای آمریکا قائل است و نه برای هر قدرت بزرگ دیگری که روزی بخواهد در منطقه نقش‌آفرینی کند.
اگر این برداشت درست باشد، بزرگ‌ترین تحول ژئوپلیتیک خلیج‌فارس نه تغییر موازنه نظامی، بلکه پایان تدریجی توهم «امنیت وارداتی» است؛ توهمی که تصور می‌کرد حضور نیروهای خارجی می‌تواند جایگزین ترتیبات امنیتی میان بازیگران منطقه شود. جنگ اخیر نشان داد که امنیت پایدار، پیش از آنکه محصول حضور ناوهای جنگی باشد، نتیجه مدیریت روابط میان کشورهای منطقه است.
آمریکا؛ از ضامن امنیت به مدیر موازنه
یکی از برداشت‌های نادرست پس از جنگ اخیر، این است که آمریکا یا در حال بازگشت کامل به خاورمیانه است یا برعکس، تصمیم گرفته منطقه را ترک کند. هیچ‌یک از این دو تصویر با واقعیت‌های راهبردی امروز سازگار نیست. ایالات متحده نه می‌تواند از خلیج‌فارس چشم‌پوشی کند و نه مایل است بار امنیتی دهه‌های گذشته را همچنان به تنهایی بر دوش بکشد.
خاورمیانه هنوز برای آمریکا اهمیت دارد؛ امنیت انرژی جهانی، آزادی کشتیرانی، جلوگیری از اشاعه هسته‌ای، مقابله با گروه‌های افراطی و مهم‌تر از همه، جلوگیری از گسترش نفوذ رقبایی مانند چین، همچنان در شمار منافع راهبردی واشنگتن قرار دارند. اما آنچه تغییر کرده، اولویت‌بندی این منافع است. امروز رقابت با چین در شرق آسیا، مهم‌ترین دغدغه سیاست خارجی آمریکاست و همین موضوع، دولت‌های مختلف این کشور را به سمت کاهش هزینه‌های مستقیم در خاورمیانه سوق داده است. جنگ اخیر نیز این روند را تغییر نداد، بلکه آن را روشن‌تر کرد. آمریکا نشان داد که در صورت تهدید منافع حیاتی خود یا متحدانش، همچنان آمادگی استفاده از قدرت نظامی را دارد. اما همزمان آشکار شد که واشنگتن تمایلی ندارد درگیر مدیریت دائمی بحران‌های منطقه شود. به بیان دیگر، آمریکا هنوز قادر به اعمال قدرت است، اما دیگر نمی‌خواهد تولیدکننده انحصاری امنیت باشد. این تفاوت، از نظر راهبردی اهمیت زیادی دارد. اعمال قدرت یک اقدام مقطعی است؛ ایجاد نظم، تعهدی بلندمدت. آمریکا امروز اولی را حفظ کرده، اما از دومی فاصله گرفته است. راهبرد محتمل واشنگتن در سال‌های آینده، حفظ شبکه پایگاه‌های نظامی، فروش تسلیحات پیشرفته، همکاری اطلاعاتی، تقویت سامانه‌های دفاعی مشترک و مداخله محدود در مواقع ضروری خواهد بود؛ اما مسوولیت اصلی مدیریت بحران‌ها را بیش از گذشته بر دوش بازیگران منطقه خواهد گذاشت. به همین دلیل، کشورهای خلیج فارس با واقعیتی تازه روبه‌رو شده‌اند. آنها همچنان به آمریکا نیاز دارند، اما دیگر نمی‌توانند امنیت ملی خود را صرفا بر تضمین‌های واشنگتن بنا کنند. این تغییر، نه محصول کاهش قدرت آمریکا، بلکه نتیجه تغییر راهبرد آن است؛ تغییری که دولت‌های منطقه را ناگزیر می‌کند بیش از گذشته به فکر ایجاد سازوکارهای بومی برای مدیریت رقابت‌ها و جلوگیری از تشدید بحران‌ها باشند. اگر آمریکا ضامن امنیت نباشد، آیا چین جای آن را خواهد گرفت؟ پاسخ کوتاه، منفی است. یکی از رایج‌ترین خطاهای تحلیلی در سال‌های اخیر این بوده که هر کاهش نقش آمریکا را معادل افزایش نقش چین دانسته‌اند؛ گویی رقابت دو قدرت بزرگ، نسخه جدیدی از جنگ سرد است که در آن هر خلأیی به سرعت توسط طرف مقابل پر می‌شود؛ اما خاورمیانه امروز از چنین منطقی پیروی نمی‌کند.
چین منافع گسترده‌ای در خلیج‌فارس دارد؛ اما این منافع با منافع آمریکا یکسان نیست. پکن بزرگ‌ترین واردکننده انرژی از منطقه است و ثبات مسیرهای دریایی برای رشد اقتصادی آن اهمیت حیاتی دارد. با این حال، امنیت انرژی لزوما به معنای پذیرش مسوولیت امنیتی نیست. چین تاکنون نشان داده که ترجیح می‌دهد ثبات را از طریق تجارت، سرمایه‌گذاری، توسعه زیرساخت‌ها و میانجی‌گری سیاسی دنبال کند، نه از طریق ایجاد ائتلاف‌های نظامی و استقرار گسترده نیروهای رزمی.
دلیل این رویکرد نیز روشن است. تبدیل شدن به ضامن امنیت خلیج‌فارس، مستلزم پذیرش هزینه‌های هنگفت نظامی و سیاسی است؛ هزینه‌هایی که با اولویت‌های کلان سیاست خارجی چین همخوانی ندارد. پکن به خوبی می‌داند که ورود مستقیم به رقابت‌های امنیتی منطقه، نه تنها منابع آن را فرسوده می‌کند، بلکه می‌تواند روابطش را با طیف متنوعی از شرکای خاورمیانه‌ای نیز پیچیده سازد. از این رو، حتی اگر نقش اقتصادی و دیپلماتیک چین در سال‌های آینده افزایش یابد، بعید است این کشور بخواهد جای آمریکا را به‌عنوان ضامن امنیت منطقه بگیرد. آنچه احتمالا شاهد آن خواهیم بود، نه انتقال هژمونی از واشنگتن به پکن، بلکه شکل‌گیری نظمی است که در آن قدرت‌های بزرگ نقش تسهیل‌کننده و موازنه‌گر دارند و مسوولیت اصلی امنیت، بیش از گذشته بر عهده خود کشورهای منطقه قرار می‌گیرد. جنگ اخیر ایران و آمریکا نیز این روند را تسریع کرده است. برای همه بازیگران منطقه روشن شد که هرگونه درگیری گسترده، صرف‌نظر از برنده یا بازنده آن، مستقیما امنیت انرژی، تجارت، سرمایه‌گذاری و برنامه‌های توسعه اقتصادی را تهدید می‌کند. این تجربه، کشورهای خلیج‌فارس را بیش از گذشته به این نتیجه رسانده که امنیت پایدار نه از مسیر وابستگی کامل به آمریکا حاصل می‌شود و نه از طریق اتکا به چین، بلکه از دل ترتیباتی برمی‌آید که خود بازیگران منطقه در شکل‌گیری آن نقش اصلی را ایفا کنند.
از مهار ایران تا مدیریت رقابت
اگر جنگ اخیر یک برنده راهبردی داشته باشد، آن برنده نه ایران است، نه آمریکا و نه حتی چین، بلکه «درک جدید» در میان دولت‌های عربی است که ادامه الگوی امنیتی گذشته دیگر پاسخگوی نیازهای امروز آنها نیست. طی چهار دهه گذشته، بخش مهمی از معماری امنیتی شورای همکاری خلیج فارس بر مهار ایران و اتکای حداکثری به چتر امنیتی آمریکا استوار بود. این راهبرد توانست نوعی بازدارندگی ایجاد کند؛ اما نتوانست بی‌ثباتی را از منطقه دور کند. جنگ اخیر این واقعیت را آشکارتر کرد. حتی کشورهایی که مستقیما درگیر جنگ نبودند، با افزایش ریسک سرمایه‌گذاری، نوسان بازار انرژی، اختلال در حمل‌ونقل دریایی و نگرانی از گسترش درگیری مواجه شدند. به عبارت دیگر، در خلیج‌فارس امروز، هیچ کشوری نمی‌تواند خود را از پیامدهای یک جنگ منطقه‌ای مصون بداند. امنیت به یک کالای جمعی تبدیل شده است؛ اگر یکی از بازیگران احساس ناامنی کند، هزینه آن دیر یا زود به دیگران نیز منتقل خواهد شد.
همین تجربه، محاسبات کشورهای شورای همکاری را تغییر داده است. عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و حتی بحرین و کویت، امروز بیش از هر زمان دیگری پروژه‌های بلندپروازانه‌ای برای تنوع‌بخشی به اقتصاد خود دنبال می‌کنند. «چشم‌انداز2030» عربستان، تبدیل امارات به مرکز مالی و فناوری منطقه، رقابت برای جذب سرمایه خارجی و توسعه صنایع پیشرفته، همگی به یک پیش‌شرط وابسته‌اند: ثبات. اقتصادهای مبتنی بر سرمایه‌گذاری خارجی، بیش از اقتصادهای نفتی سنتی، به پیش‌بینی‌پذیری نیاز دارند. سرمایه جهانی به همان اندازه که به مشوق‌های مالیاتی و زیرساخت‌ها توجه می‌کند، ریسک ژئوپلیتیک را نیز محاسبه می‌کند. در نتیجه، هر بحران در تنگه هرمز، هر حمله به زیرساخت‌های انرژی یا هر درگیری میان ایران و آمریکا یا ایران و اسرائیل، مستقیما بر برنامه‌های توسعه این کشورها اثر می‌گذارد. این به آن معنا نیست که رقابت با ایران پایان یافته یا بی‌اعتمادی از میان رفته است. اختلافات بر سر نفوذ منطقه‌ای، برنامه‌های موشکی، شبکه‌های نیابتی و ترتیبات امنیتی همچنان باقی خواهند ماند. اما تفاوت اساسی در این است که هدف، دیگر حذف یا انزوای کامل رقیب نیست، بلکه مدیریت رقابت و جلوگیری از تبدیل آن به رویارویی نظامی است. از این منظر، گفت‌وگوی احتمالی با ایران پس از بحران اخیر در روابط برای کشورهای عربی بیش از آنکه نشانه آشتی باشد، بخشی از یک راهبرد واقع‌گرایانه برای کاهش هزینه‌های بی‌ثباتی است.
این همان تغییری است که پس از بحران‌های اخیر، از جمله تنش‌های مرتبط با تنگه هرمز، بیش از گذشته قابل مشاهده خواهد بود. دولت‌های عربی به این جمع‌بندی نزدیک شده‌اند که امنیت پایدار نه از مسیر ائتلاف‌های نظامی صرف، بلکه از ترکیب بازدارندگی، دیپلماسی و مدیریت بحران حاصل می‌شود. آنها همچنان روابط امنیتی خود را با آمریکا حفظ خواهند کرد؛ اما همزمان تلاش می‌کنند کانال‌های ارتباطی با ایران را نیز باز نگه دارند؛ زیرا دریافته‌اند که هیچ پروژه توسعه‌ای در سایه ناامنی مزمن به سرانجام نخواهد رسید.
اگر روندهای کنونی ادامه یابد، خلیج‌فارس به سمت نظمی حرکت خواهد کرد که نه آمریکامحور است، نه چین‌محور و نه مبتنی بر سلطه یک قدرت منطقه‌ای. ویژگی اصلی این نظم، توزیع بیشتر مسوولیت امنیت میان خود بازیگران منطقه خواهد بود. آمریکا همچنان مهم‌ترین شریک نظامی کشورهای عربی باقی می‌ماند، اما نقش آن بیش از گذشته به حفظ موازنه و بازدارندگی محدود خواهد شد. چین نیز نفوذ اقتصادی و دیپلماتیک خود را گسترش می‌دهد، اما بعید است مسوولیت امنیتی منطقه را بر عهده بگیرد. در چنین فضایی، بار اصلی ایجاد ثبات بر دوش کشورهای منطقه خواهد بود. این الزام نه از خوش‌بینی سیاسی، بلکه از واقعیت‌های ژئوپلیتیک ناشی می‌شود. جنگ اخیر ایران و آمریکا، همانند بحران‌های پیشین، نشان داد که هیچ قدرت خارجی نمی‌تواند امنیت را به منطقه «وارد» کند. قدرت‌های بزرگ می‌توانند جنگی را متوقف کنند؛ اما نمی‌توانند جایگزین تفاهم میان همسایگان شوند.
به همین دلیل، آینده خلیج‌فارس احتمالا نه در قالب ائتلاف‌های سخت و دوقطبی، بلکه در قالب شبکه‌ای از روابط انعطاف‌پذیر شکل خواهد گرفت؛ جایی که دولت‌ها هم‌زمان با آمریکا همکاری امنیتی خواهند داشت، با چین مشارکت اقتصادی را گسترش می‌دهند و با رقبای منطقه‌ای نیز کانال‌های گفت‌وگو را حفظ می‌کنند. این الگو شاید از بیرون متناقض به نظر برسد، اما دقیقا با منطق سیاست خارجی دولت‌های متوسط در نظامی چندقطبی سازگار است. البته نباید در مورد این روند اغراق کرد. خاورمیانه همچنان یکی از رقابتی‌ترین مناطق جهان باقی خواهد ماند و احتمال بروز بحران‌های جدید از میان نخواهد رفت. اختلافات ایدئولوژیک، رقابت بر سر نفوذ، منازعات حل‌نشده و نقش بازیگران غیردولتی همچنان بر ثبات منطقه‌ای تاثیر گذار خواهند بود. اما تفاوت مهم این است که بازیگران اصلی منطقه اکنون بیش از گذشته از هزینه‌های رویارویی مستقیم آگاه شده‌اند.
در نهایت، مهم‌ترین پیامد جنگ اخیر شاید نه در میدان نبرد، بلکه در تغییر ذهنیت دولت‌های منطقه نهفته باشد. آنها دریافته‌اند که اتکای صرف به یک قدرت خارجی، امنیتی پایدار ایجاد نمی‌کند و تقابل دائمی نیز با الزامات توسعه اقتصادی سازگار نیست. اگر این برداشت به یک راهبرد پایدار تبدیل شود، آن‌گاه مهم‌ترین تحول ژئوپلیتیک دهه آینده نه افول آمریکا خواهد بود و نه صعود چین، بلکه شکل‌گیری تدریجی نظمی که امنیت را به جای وارد کردن، در درون منطقه تولید می‌کند.
شاید این همان پارادوکسی باشد که جنگ اخیر آشکار کرد: هرچه قدرت‌های بزرگ بیشتر در خاورمیانه مداخله کرده‌اند، اهمیت مسوولیت‌پذیری بازیگران منطقه‌ای بیشتر نمایان شده است. آینده خلیج‌فارس نه در واشنگتن و نه در پکن تعیین خواهد شد، بلکه در این پرسش رقم می‌خورد که آیا دولت‌های منطقه حاضرند بپذیرند امنیت همسایه، پیش‌شرط امنیت خود آنها نیز هست یا نه. اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، جنگ اخیر می‌تواند نه آغاز یک رویارویی بلندمدت، بلکه نقطه آغاز بازاندیشی در معماری امنیتی خلیج‌فارس باشد.
* کارشناس مسائل بین‌الملل


آگهی ها
تریبون مردم
خبرنگار افتخاری و شهروند خبرنگار
رتبه‌بندی پایگاه‌های خبری فصل اقتصاد

آخرین اخبار