- نوشته شده توسط:
فصل اقتصاد سایت تخصصی اقتصاد ایران
-
سه شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵ - ۰۰:۲۷:۲۵
- ۱۱ بازديد
فصل اقتصاد - قاسم اسدی* اقتصاد اتریشی و بهطور خاص لودویگ فون میزس، گرچه نقش عمیقی در شکلگیری تاریخ علم اقتصاد داشتند، اما نمیتوان حضور مستحکم آنها را در اقتصاد جریان اصلی احساس کرد. مکاتبی همچون کینزی، پولی، نئوکلاسیک، نهادگرایی و سایرین، هماکنون حضور پررنگی در آکادمی اقتصاد دارند؛ اما امروز اندکی از دانشگاهها و موسسات آکادمیک را پیدا میکنیم که عقاید اتریشی را بهطور خاص و در سطحی همانند سایر مکاتب نامبرده مورد توجه قرار دهند. این موضوع پرسش بزرگی در ذهن علاقهمندان به تاریخ علم اقتصاد ایجاد میکند. چرا جریان اتریشی با وجود تمام جار و جنجالهای مشهور خود و نقش غیرقابل انکاری که در شکلگیری فهم امروز ما از پدیدههای مختلفی همچون چرخههای تجاری، محاسبه اقتصادی یا کارآفرینی داشته؛ از حضوری مسلم و مداوم در جریان اصلی علم اقتصاد محروم مانده است؟
فصل اقتصاد - قاسم اسدی* اقتصاد اتریشی و بهطور خاص لودویگ فون میزس، گرچه نقش عمیقی در شکلگیری تاریخ علم اقتصاد داشتند، اما نمیتوان حضور مستحکم آنها را در اقتصاد جریان اصلی احساس کرد. مکاتبی همچون کینزی، پولی، نئوکلاسیک، نهادگرایی و سایرین، هماکنون حضور پررنگی در آکادمی اقتصاد دارند؛ اما امروز اندکی از دانشگاهها و موسسات آکادمیک را پیدا میکنیم که عقاید اتریشی را بهطور خاص و در سطحی همانند سایر مکاتب نامبرده مورد توجه قرار دهند. این موضوع پرسش بزرگی در ذهن علاقهمندان به تاریخ علم اقتصاد ایجاد میکند. چرا جریان اتریشی با وجود تمام جار و جنجالهای مشهور خود و نقش غیرقابل انکاری که در شکلگیری فهم امروز ما از پدیدههای مختلفی همچون چرخههای تجاری، محاسبه اقتصادی یا کارآفرینی داشته؛ از حضوری مسلم و مداوم در جریان اصلی علم اقتصاد محروم مانده است؟
پاسخ این پرسش ابعاد متنوعی دارد. بگذارید قبل از هرچیز سراغ روششناسی منحصر به فرد اقتصاد اتریشی رفته و خود را تا زمان ظهور کارل منگر عقب ببریم. دقیقا زمانی که منگر، جونز و والراس با نگاههایی متفاوت به پرورش تئوری مطلوبیت نهایی پرداختند. سنت کلاسیک، تا پیش از توسعه مفهوم مطلوبیت نهایی توسط این افراد، نظریه ارزش خود را بر مبنای مخارج تولید، بهخصوص هزینه نیروی کار، بنا کرده بود. با ظهور این ایده جدید نظریه ارزش دچار تحولی مهم شد و پرسش اصلی از «چه چیزی عینا ارزش کالا را مشخص میکند؟» به «افراد چگونه بر اساس شرایط و نیاز خود کالاها را ارزشگذاری میکنند؟» تغییر کرد. نسخه منگر از این مفهوم، پایه مکتبی را که امروز بهعنوان اقتصاد اتریشی میشناسیم، بنا گذاشت. باید توجه داشت که فعالیتهای منگر فقط نظریه ارزش را دچار تحول نکرد، بلکه طرز تفکر عمومی نسبت به علم اقتصاد را تغییر داد. منگر دیگر همچون گذشتگان به مفاهیم مختلف بهصورت عینی نگاه نمیکرد. او تاکید داشت ارزشگذاری سوبژکتیو باید جای ارزشگذاری عینی را بگیرد، باید به افراد بیش از کل اهمیت بدهیم، به جای توصیفات تاریخی به توضیح علّی پدیدهها بپردازیم و سربرآوردن نهادها را بهعنوان محصولی از کنشهای فردی تحلیل کنیم. مهمترین ایده منگر که نقش عظیمی در شکلگیری تفکر اتریشی ایفا کرد این بود که پدیدههای اجتماعی پیچیده میتوانند بدون قصد و به صورت ناخودآگاه اتفاق بیفتند. شخص میزس از کتاب «اصول اقتصاد» منگر به عنوان آغاز مکتب اتریشی یاد میکند.
برای فهم روششناسی مکتب اتریشی و روششناسی میزس نیاز داریم به نبرد منگر و مکتب تاریخی آلمان رجوع کنیم. مکتبی که باور داشت اقتصادها محصول شرایط نهادی، تاریخی و فرهنگی هستند؛ از این رو ما نیاز داریم تا به جای ساخت و پرداخت تئوریهای انتزاعی به مطالعه تاریخ اقتصادی بپردازیم. منگر این ایده را از پایه نادرست میدانست. به عقیده او، تاریخ قابلیت این را داشت تا به ما توضیح دهد چه اتفاقی رخ داده درحالیکه ما نیازمند درک دلایل پشت این رویدادها هستیم.
میزس دقیقا همین سو از این نبرد روششناختی مذکور را به ارث برد. پافشاری میزس بر استدلال قیاسی، روششناسی فردگرا و مخالفت او با تاریخگرایی لزوما از بحث کلی میزس یعنی «کنش انسانی» نشأت نگرفت، بلکه میزس درحال توسعه و رادیکالیزه کردن ایدههایی بود که از منگر الهام گرفته بود. میزس توانست با شیوه جدید ارزشگذاری سوبژکتیو منگر پایههای نظریات خود را مستحکم کند؛ اما هنوز برای اتصال نظریات خود با جهان اقتصادی به حلقهای گمشده نیاز داشت. بومباورک با وارد کردن ترجیحات زمانی به نظریات سرمایه و بهره این حلقه گمشده را برای میزس فراهم کرد. بومباورک باور داشت اقتصاد صرفا با متغیر کمّی و همگنی تحت عنوان «سرمایه» روبهرو نیست و زنجیرههای تولید در دورههای زمانی متفاوتی بسط پیدا کردهاند. میزس موفق شد با استفاده از این ایده نظریه چرخه تجاری خود را توجیه کند. نظریهای که سیاستهای پولی دولتها را بهعنوان عامل اولیه برهم خوردن ساختار بینزمانی تولید در نظر گرفت و چرخههای رونق و رکود را نتیجه پایانی این دخالت دانست.
همین خلاصه کوتاه از روششناسی میزس و ریشههای این روششناسی پاسخ پرسش ابتدایی ما را فراهم میکند. پراکسیولوژی میزس همزمان با ورود ابزارهای ریاضی پیشرفته به علم اقتصاد شکل گرفت؛ یعنی دقیقا موضوعی که نظریات میزس، هرچند خلاقانه و نو، از آن بهره چندانی نداشتند. پراکسیولوژی بهعنوان روششناسی انقلابی عصر خود موفق شد ردپایی عظیم از خود در تاریخ علم اقتصاد به جا بگذارد. ما بسیاری از فروض اساسی امروز اقتصاد متعارف را از منگر و میزس به یادگار داریم؛ اما روند افراطی میزس در روششناسی مبتنی بر پرسشهای مستقل و نو، همزمان با تغییر زبان علم اقتصاد به ریاضیات، باعث شد میزس و مکتب اتریشی نتوانند نظریات خود را به جریان اصلی علم اقتصاد تحمیل کنند. به جریان اصلی و ظهور اقتصاد کلان نگاه کنید؛ اقتصاد کینزی مشخصا با روششناسی ریاضی توانست جایگاه عظیمی برای نظریات خود تصاحب کند. حتی خالی از لطف نخواهد بود اگر گریزی به تحصیلات پایه کینز و میزس بزنیم.
در مقابل میزس که دانشآموخته حقوق بود، کینز تحصیلات ریاضی داشت و اقتصاد کینزی موفق شد گوی سبقت در جریان اصلی را به واسطه همین سبک روششناسی و فرمالیزهشدن ریاضی توسط هیکس و ساموئلسون، از رقبای خود برباید؛ زمانی که علم اقتصاد در مقایسه با استدلال ریاضی متداول، به روشهای قیاسی میزس اعتنای کمتری کرد. از سوی دیگر، نظریات کینز با بحرانهای وقت (همچون رکود بزرگ) هماهنگی بهتری داشتند و پاسخی در کشف راهحل این بحرانها ارائه میکردند؛ مسالهای که جهان وقت را به شدت تحتتاثیر قرار داد. به کلمات پرتکرار نظریات اتریشی چرخه تجاری نگاه کنید؛ ساختار زمانی تولید، سوءسرمایهگذاری، اختلال مصنوعی نرخ بهره. این لغات زمانی مطرح شدند که تمرکز علم اقتصاد به مصرف، بیکاری، تولید ناخالص داخلی، عرضه پول و تورم گرایش پیدا کرده بود. شاید دقیقا همین برخورد سخت جریان اصلی با میزس باعث شد هایک از نگاه افراطی او فاصله بگیرد و خود را با جریان اصلی علم اقتصاد منطبقتر کند. میزس به ارتباط منطقی میان «کنش انسانی» و نظریات اقتصادی اصرار داشت؛ هایک این نگاه را جلوتر برد و بازارها را بهعنوان نهادهایی در جهت برقراری ارتباط میان دانش پراکندهای که هیچ ذهنی توانایی تملک آن را نداشت معرفی کرد. مشخصا نگاه هایک برای انطباق با مفاهیم جریان اصلی همچون نهادگرایی، اطلاعات نامتقارن و نظریه تکاملی کار سادهتری در پیش داشت. در نتیجه، جریان اصلی بدون اینکه نیاز به پذیرش پراکسیولوژی و نظریه پولی اتریشی داشته باشد سیگنالهای قیمت و نظم خودانگیخته را از اقتصاد اتریشی وام گرفت.
اصلاح نگاه متکبرانه امروز علم اقتصاد به میزس نیازمند درک معرفتشناسی شخص میزس خواهد بود. میزس از ابتدا سوالات متفاوتی پرسید و برای پاسخ به آنها تلاش کرد. همین تلاش میزس ردپای امروز اقتصاد اتریشی را در جریان اصلی ایجاد کرد؛ اما از سوی دیگر سوالات متفاوت میزس باعث شد تا نظریات او موضوعیت خود را در برابر جریان اصلی از دست بدهد. بدون میزس ما قدرت پرسشگری کمتری در برابر فطرت علم اقتصاد داشتیم، چرخههای تجاری اتریشی شکل نمیگرفتند، مناظرات چپ و راست در غیاب «محاسبه اقتصادی در جامعه سوسیالیستی» تب و تاب خود را از دست میدادند، مسیر نگاه فردگرا به نظریات پولی نمیرسید و شاید حتی راتبارد و هایک هم پا به تاریخ اقتصاد نمیگذاشتند.
* دبیر باشگاه اقتصاددانان