- نوشته شده توسط:
فصل اقتصاد سایت تخصصی اقتصاد ایران
-
شنبه ۲۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۷:۵۳
- ۱۴ بازديد
فصل اقتصاد - آیا طبقه متوسط ایران واقعاً در حال فروپاشی است یا با پدیده پیچیدهتری روبهرو هستیم؟ علیاصغر سعیدی، جامعهشناس اقتصادی، با عبور از تعریف صرفاً درآمدی از طبقه، نشان میدهد مسئله امروز فقط کاهش قدرت خرید نیست، بلکه اختلال در رابطه میان تحصیلات، مهارت، منزلت، درآمد، مسکن و آینده است. این مقاله توضیح میدهد چرا «فرسایش طبقه متوسط» شاید مفهوم دقیقتری از «فروپاشی» باشد و چگونه کاهش توان بازتولید موقعیت اجتماعی، میتواند یکی از مهمترین سازوکارهای تحرک اجتماعی و انسجام جامعه ایران را تهدید کند.
فصل اقتصاد - آیا طبقه متوسط ایران واقعاً در حال فروپاشی است یا با پدیده پیچیدهتری روبهرو هستیم؟ علیاصغر سعیدی، جامعهشناس اقتصادی، با عبور از تعریف صرفاً درآمدی از طبقه، نشان میدهد مسئله امروز فقط کاهش قدرت خرید نیست، بلکه اختلال در رابطه میان تحصیلات، مهارت، منزلت، درآمد، مسکن و آینده است. این مقاله توضیح میدهد چرا «فرسایش طبقه متوسط» شاید مفهوم دقیقتری از «فروپاشی» باشد و چگونه کاهش توان بازتولید موقعیت اجتماعی، میتواند یکی از مهمترین سازوکارهای تحرک اجتماعی و انسجام جامعه ایران را تهدید کند.
علیاصغر سعیدی/جامعهشناس اقتصادی
در سالهای اخیر «فروپاشی طبقه متوسط» به یکی از تعابیر رایج برای توصیف تحولات اجتماعی و اقتصادی ایران تبدیل شده است. افزایش مستمر هزینه زندگی، کاهش قدرت خرید، دشوارتر شدن دسترسی به مسکن، نااطمینانی نسبت به آینده، کاهش امنیت شغلی و گسترش مهاجرت، این تصور را تقویت کرده است که طبقه متوسط ایران در حال از میان رفتن است. اما آیا از نظر جامعهشناختی میتوان از «فروپاشی» این طبقه سخن گفت؟
پاسخ به این پرسش به تعریفی که از طبقه متوسط ارائه میکنیم بستگی دارد. اگر طبقه متوسط را صرفاً با میزان درآمد و مصرف تعریف کنیم، میتوان از کوچکشدن یا فقیرشدن بخشهای مهمی از آن سخن گفت. اما اگر طبقه را مجموعهای از موقعیت اقتصادی، تحصیلات، مهارت، منزلت اجتماعی، سرمایه فرهنگی، شبکه روابط، شیوه زندگی، انتظارات و هویت اجتماعی بدانیم، مسئله پیچیدهتر میشود.
از این منظر شاید «فروپاشی» اصطلاح دقیقی نباشد. طبقات اجتماعی معمولاً ناگهان فرو نمیپاشند؛ ترکیب آنها تغییر میکند، برخی گروههایشان صعود و برخی سقوط میکنند، منابع قدرت آنها دگرگون میشود و مهمتر از همه، تواناییشان برای بازتولید موقعیت اجتماعی خود افزایش یا کاهش مییابد. بنابراین پرسش اساسی امروز جامعه ایران این نیست که آیا طبقه متوسط به معنای تحتاللفظی کلمه از میان رفته است، بلکه این است که آیا بخشهای مهمی از طبقه متوسط توان بازتولید موقعیت طبقاتی خود و انتقال آن به نسل بعد را از دست دادهاند؟
طبقه متوسط فقط یک گروه درآمدی نیست
یکی از مشکلات بحث عمومی درباره طبقه متوسط در ایران آن است که این مفهوم غالباً با دهکهای درآمدی یکسان گرفته میشود. اقتصاددانان برای بررسی توزیع درآمد، مصرف و رفاه خانوارها بهدرستی از دهکها و صدکها استفاده میکنند. اما طبقه اجتماعی مفهومی گستردهتر است.
ممکن است یک معلم، روزنامهنگار، استاد دانشگاه، مهندس، کارمند، پزشک جوان یا هنرمند بر اثر تورم و کاهش درآمد واقعی از نظر درآمدی به دهک پایینتری سقوط کند، اما بلافاصله سرمایه فرهنگی، شبکه اجتماعی، انتظارات، شیوه زندگی و هویت طبقاتی خود را از دست نمیدهد. برعکس، ممکن است فردی از طریق تجارت، فعالیتهای غیررسمی، دارایی، رانت یا دسترسی به شبکههای قدرت به درآمد بسیار بالایی برسد، بدون آنکه الزاماً از حیث فرهنگی و منزلتی به گروهی که در جامعهشناسی کلاسیک «طبقه متوسط جدید» خوانده میشود تعلق داشته باشد.
برای فهم طبقه متوسط ایران، از این رو باید دستکم میان چند منبع تمایز قائل شد: سرمایه اقتصادی، سرمایه فرهنگی، سرمایه اجتماعی و منزلت اجتماعی. در جامعه امروز باید سرمایه دیجیتال را نیز به این مجموعه افزود؛ یعنی دسترسی به فناوری، اینترنت، اطلاعات، زبان، شبکههای فرامرزی و توانایی استفاده اقتصادی و حرفهای از آنها.
مسئله طبقه متوسط ایران دقیقاً از آنجا آغاز میشود که رابطه میان این سرمایهها مختل شده است. فردی ممکن است تحصیلات دانشگاهی، مهارت تخصصی، آشنایی با جهان، سرمایه فرهنگی و حتی منزلت حرفهای داشته باشد، اما نتواند آنها را به درآمد متناسب، مسکن، امنیت اقتصادی و چشماندازی قابل پیشبینی برای آینده تبدیل کند.
ریشههای تاریخی طبقه متوسط جدید
طبقه متوسط جدید در ایران تا حد زیادی محصول تحولات قرن بیستم است. گسترش دولت مدرن، نظام آموزشی، دانشگاهها، دستگاه اداری، ارتش، صنایع جدید، بانکها، خدمات حرفهای و شهرنشینی به تدریج گروههای جدیدی از کارمندان، متخصصان، معلمان، دانشگاهیان، مهندسان، پزشکان، مدیران، تکنوکراتها و صاحبان حرفههای جدید را پدید آورد.
در دوره پهلوی، بهویژه از دهه 1340 به بعد، رشد شهرنشینی، آموزش عالی، بوروکراسی و اقتصاد مدرن بر ابعاد این طبقه افزود. بسیاری از تحلیلگران انقلاب 1357 نیز بر نقش مهم گروههای شهری و تحصیلکرده در تحولات انقلابی تأکید کردهاند. از این منظر، یکی از تناقضهای توسعه پیش از انقلاب آن بود که نوسازی اقتصادی و اجتماعی گروههایی را گسترش داد که انتظارات سیاسی و اجتماعی آنها سریعتر از ظرفیت نظام سیاسی برای جذب و مشارکتدادن آنان افزایش یافت.
انقلاب 1357 این طبقه را از میان نبرد، بلکه ترکیب آن را دگرگون کرد. بخشی از نخبگان اقتصادی و اداری پیشین کنار گذاشته شدند و گروههای تازهای وارد ساختار دولت، اقتصاد و مدیریت شدند. جنگ، گسترش دستگاههای دولتی و عمومی، توسعه آموزش عالی و سپس گسترش بخش خدمات، لایههای تازهای از طبقه متوسط را ایجاد کرد.
در دهههای بعد نیز دانشگاهها میلیونها نفر را به مدار طبقه متوسط فرهنگی وارد کردند. فرزندان خانوادههایی که والدینشان تحصیلات عالی نداشتند صاحب مدرک دانشگاهی شدند و زنان حضور بسیار گستردهتری در آموزش عالی و مشاغل حرفهای پیدا کردند. به این ترتیب سرمایه فرهنگی در جامعه ایران به شکلی کمسابقه گسترش یافت. اما درست در همینجا یکی از تناقضهای اساسی جامعه امروز ایران شکل گرفت: گسترش سرمایه فرهنگی با گسترش متناسب فرصتهای اقتصادی همراه نشد.
مسئله امروز: بحران تبدیل سرمایه فرهنگی به سرمایه اقتصادی
برای بخش بزرگی از طبقه متوسط جدید، آموزش همواره مهمترین نردبان تحرک اجتماعی بوده است. خانوادهها بخش قابل توجهی از منابع خود را صرف تحصیل فرزندان کردهاند، زیرا تصور میکردند آموزش بهتر به شغل بهتر، درآمد بیشتر، منزلت بالاتر و امنیت اقتصادی منجر خواهد شد. اما این زنجیره امروز بهشدت آسیب دیده است.
مدرک دانشگاهی دیگر الزاماً شغل مناسب ایجاد نمیکند؛ شغل تخصصی الزاماً درآمدی متناسب با هزینه زندگی فراهم نمیآورد؛ و حتی درآمد حرفهای الزاماً امکان خرید مسکن، تشکیل خانواده، پسانداز یا دستیابی به امنیت اقتصادی را ایجاد نمیکند. از همین رو مسئله طبقه متوسط را نباید فقط «کاهش درآمد» دانست. مسئله عمیقتر، کاهش نرخ تبدیل سرمایه فرهنگی به سرمایه اقتصادی است.
این وضعیت برای دانشگاهیان، معلمان، روزنامهنگاران، نویسندگان، هنرمندان، پژوهشگران، متخصصان جوان و بسیاری از کارکنان حرفهای اهمیت خاصی دارد. آنان ممکن است همچنان از سرمایه فرهنگی قابل توجهی برخوردار باشند، اما بازده اقتصادی این سرمایه کاهش یافته باشد. در چنین وضعیتی نوعی تناقض طبقاتی پدید میآید: فرد از حیث آموزش، سلیقه، مهارت، انتظارات و هویت، خود را متعلق به طبقه متوسط میداند، اما درآمدش امکان تحقق زندگی متناسب با آن هویت را نمیدهد.
مسکن، شاید مهمترین مرز طبقاتی جدید
در تحلیل امروز طبقه متوسط ایران نمیتوان مسئله مسکن را در حاشیه قرار داد. در گذشته تحصیلات، شغل و درآمد سه شاخص مهم موقعیت طبقه متوسط بودند؛ امروز مالکیت دارایی، و بهویژه مسکن، به یکی از تعیینکنندهترین عوامل تبدیل شده است.
دو خانواده با تحصیلات، حرفه و درآمد تقریباً مشابه ممکن است صرفاً به دلیل اینکه یکی مالک مسکن است و دیگری مستأجر، دو مسیر طبقاتی کاملاً متفاوت را طی کنند. تورم داراییها در چنین شرایطی شکافی میان «طبقه متوسط صاحب دارایی» و «طبقه متوسط فاقد دارایی» ایجاد میکند. خانوادهای که سالها قبل صاحب مسکن شده است، حتی اگر درآمد جاری چندان بالایی نداشته باشد، در برابر تورم تا اندازهای محافظت میشود. در مقابل، یک زوج جوان متخصص با درآمد ظاهراً مناسب ممکن است بخش بزرگی از درآمد خود را صرف اجاره کند و چشمانداز روشنی برای مالکیت مسکن نداشته باشد.
بنابراین سن، زمان ورود به بازار مسکن و ثروت خانوادگی بیش از گذشته در تعیین سرنوشت طبقاتی افراد اهمیت یافتهاند. این امر به نوبه خود انتقال بیننسلی نابرابری را تقویت میکند. خانوادهای که میتواند هزینه مسکن، تحصیل یا سرمایه اولیه فرزند خود را تأمین کند، موقعیت طبقاتی خود را راحتتر به نسل بعد انتقال میدهد. از این رو در جامعه امروز ایران، «ارث» و حمایت خانواده بار دیگر در کنار «تحصیلات» به یکی از عوامل مهم تحرک اجتماعی تبدیل شدهاند.
تورم فقط قدرت خرید را کاهش نمیدهد
تورم مزمن برای طبقه متوسط اثری متفاوت از فقر مطلق دارد. خانواده فقیر پیش از هرچیز برای تأمین نیازهای اساسی مبارزه میکند؛ اما خانواده طبقه متوسط علاوه بر نیازهای اساسی، مجموعهای از هزینههای مرتبط با حفظ موقعیت اجتماعی خود دارد: آموزش فرزندان، کتاب و محصولات فرهنگی، ارتباطات، پوشاک، تفریح، سفر، فناوری، سلامت، آموزش زبان و مهارت و بسیاری از هزینههایی که در بازتولید سرمایه فرهنگی و اجتماعی نقش دارند.
بنابراین تورم فقط مصرف طبقه متوسط را کاهش نمیدهد؛ توانایی آن را برای بازتولید طبقاتی محدود میکند. وقتی خانوادهای ابتدا سفر، سپس تفریح، بعد خرید کتاب و محصولات فرهنگی، آموزشهای مکمل و سرانجام کیفیت خوراک و درمان خود را کاهش میدهد، مسئله فقط تغییر سبد مصرف نیست. منابعی که به بازتولید سرمایه فرهنگی، اجتماعی و حتی سلامت اعضای خانواده کمک میکنند نیز در حال کاهشاند. برای همین رکود بازار کتاب را نمیتوان صرفاً با توصیه به «کتابخوانی بیشتر» توضیح داد. برای کسی که کتاب و فعالیت فرهنگی بخشی از هویت اوست، کاهش خرید کتاب لزوماً نشانه کاهش علاقه فرهنگی نیست؛ ممکن است نتیجه ناتوانی اقتصادی در حفظ یک شیوه زندگی باشد.
بحران سبک زندگی و منزلت
ماکس وبر توجه ما را به اهمیت «منزلت» در کنار موقعیت اقتصادی جلب میکند. منزلت به میزان احترام، اعتبار و شأنی مربوط است که جامعه برای افراد و گروهها قائل میشود. طبقه متوسط همواره بخش مهمی از هویت خود را از شغل، تحصیلات، شیوه سخن گفتن، محل سکونت، مصرف فرهنگی و سبک زندگی گرفته است.
اما در ایران امروز میان منزلت فرهنگی و پاداش اقتصادی شکافی قابل توجه ایجاد شده است. ممکن است معلم، پژوهشگر، نویسنده یا استاد دانشگاه همچنان از منزلت فرهنگی برخوردار باشد، اما درآمد او با این منزلت تناسب نداشته باشد. در مقابل، گروههایی ممکن است از ثروت قابل توجهی برخوردار شوند بیآنکه از همان میزان سرمایه فرهنگی یا منزلت حرفهای برخوردار باشند. تداوم این شکاف در بلندمدت میتواند نظام منزلتی جامعه را نیز تغییر دهد. اگر جوانان به این نتیجه برسند که تحصیلات، تخصص، حرفهایگری و کسب دانش بازده مناسبی ندارد، انگیزه سرمایهگذاری در سرمایه فرهنگی کاهش مییابد و معیارهای موفقیت به سمت ثروت سریع، دسترسی به شبکهها، مهاجرت یا فعالیتهای سوداگرانه حرکت میکند. این تحول برای جامعه مهمتر از کاهش ساده درآمد یک گروه است.
سرمایه اجتماعی و اقتصاد دسترسی
در اقتصادهایی که فرصتها به صورت برابر توزیع نمیشوند، سرمایه اجتماعی اهمیت بیشتری پیدا میکند. منظور از سرمایه اجتماعی در اینجا شبکه روابط، اعتماد، اطلاعات و ارتباطاتی است که فرد میتواند برای دستیابی به فرصتها از آنها استفاده کند. در جامعهای که بازار رقابتی و نظام شایستهسالاری به خوبی عمل نکند، تفاوت میان «داشتن مهارت» و «داشتن دسترسی» افزایش مییابد. در چنین شرایطی ممکن است فردی با سرمایه فرهنگی بالا اما شبکه اجتماعی محدود، نسبت به فردی با سرمایه فرهنگی کمتر اما روابط مؤثرتر، فرصتهای اقتصادی محدودتری داشته باشد. این وضعیت احساس بیعدالتی را نیز افزایش میدهد، زیرا افراد تنها فقر یا کاهش درآمد را مشاهده نمیکنند؛ آنها موفقیت دیگران را نیز میبینند و درباره سازوکار دستیابی به آن قضاوت میکنند. از همین جا مفهوم «برابری فرصتها» اهمیت پیدا میکند. مسئله صرفاً تفاوت درآمدها نیست؛ مسئله این است که جامعه تا چه حد باور دارد راههای پیشرفت برای همگان باز است.
سرمایه دیجیتال؛ فرصت و محدودیت
در سالهای اخیر سرمایه دیجیتال نیز به یکی از منابع مهم تمایز اجتماعی تبدیل شده است. دسترسی به اینترنت، فناوری، شبکههای حرفهای، زبان خارجی و توانایی فعالیت در اقتصاد دیجیتال میتواند بخشی از محدودیتهای جغرافیایی و اقتصادی را کاهش دهد. طبقه متوسط تحصیلکرده ایران بالقوه یکی از گروههایی است که بیشترین ظرفیت استفاده از این سرمایه را دارد. برنامهنویسان، طراحان، مترجمان، پژوهشگران، تولیدکنندگان محتوا، متخصصان فناوری و صاحبان کسبوکارهای کوچک میتوانند از طریق اقتصاد دیجیتال بخشی از سرمایه فرهنگی خود را مستقیماً به درآمد تبدیل کنند. اما این امکان نیز بدون محدودیت نیست. محدودیت اینترنت، اختلال در ارتباطات، دشواری مبادلات مالی بینالمللی و نااطمینانی مقرراتی، نرخ تبدیل سرمایه دیجیتال و فرهنگی به سرمایه اقتصادی را کاهش میدهد. بنابراین اینترنت در ایران صرفاً یک مسئله فرهنگی یا ارتباطی نیست؛ برای بخشی از طبقه متوسط یک زیرساخت تحرک اجتماعی است.
طبقه متوسط یکپارچه نیست
یکی از اشتباهات رایج آن است که درباره طبقه متوسط بهگونهای صحبت کنیم که گویی با گروهی همگن روبهرو هستیم. در ایران امروز تفاوت میان لایههای مختلف طبقه متوسط بسیار زیاد است. طبقه متوسط سنتی شامل گروههایی از بازاریان، تجار، پیشهوران و صاحبان مشاغل مستقل است. طبقه متوسط جدید شامل کارکنان حرفهای، مدیران، متخصصان، دانشگاهیان، معلمان، کارمندان، پزشکان، مهندسان، روزنامهنگاران و گروههای مشابه است. در کنار آنها گروههایی قرار دارند که از طریق ارتباط با دولت، نهادهای عمومی، اقتصاد شبهدولتی یا شبکههای سیاسی به فرصتهای متفاوتی دسترسی دارند. بنابراین فشار اقتصادی بر همه این گروهها یکسان نیست.
کسی که دارایی، مسکن، شبکه روابط گسترده یا امکان دسترسی به درآمدهای غیرحقوقی دارد، در برابر تورم مقاومتر است. در مقابل، کارمند یا متخصصی که درآمد اصلی او حقوق ثابت است و دارایی قابل توجهی ندارد، بسیار سریعتر تحت فشار قرار میگیرد. به همین دلیل شاید امروز بیش از «طبقه متوسط» باید از «طبقات متوسط» سخن گفت.
تحرک اجتماعی؛ از نردبان به صف انتظار
یکی از مهمترین ویژگیهای جامعه مدرن، امکان تحرک اجتماعی است. مردم میپذیرند که نابرابری وجود داشته باشد اگر تصور کنند میتوانند با تحصیل، کار، مهارت و تلاش موقعیت خود یا فرزندانشان را بهبود دهند. مسئله هنگامی آغاز میشود که نردبان تحرک اجتماعی همچنان دیده شود، اما امکان بالا رفتن از آن برای بخش بزرگی از جامعه محدود شده باشد. برای چند دهه، آموزش عالی در ایران یکی از مهمترین ابزارهای صعود اجتماعی بود. فرزند یک خانواده کمدرآمد میتوانست از طریق دانشگاه وارد حرفهای تخصصی شود و فاصله خود را با طبقات بالاتر کاهش دهد. گسترش دانشگاهها این امکان را به میلیونها نفر داد.
اما افزایش تعداد مدارک دانشگاهی بدون رشد متناسب مشاغل تخصصی، ارزش اقتصادی مدرک را کاهش داده است. در نتیجه، آنچه زمانی نردبان تحرک بود برای بخشی از نسل جوان به نوعی «صف انتظار» تبدیل شده است: تحصیلات طولانی، ورود دیرهنگام به بازار کار، درآمد ناکافی، تأخیر در ازدواج و دشواری استقلال از خانواده. این وضعیت میتواند احساس ناکامی را حتی در شرایطی که فقر مطلق وجود ندارد تشدید کند.
نابرابری ادراکشده بهاندازه نابرابری واقعی اهمیت دارد
نابرابری تنها یک شاخص آماری نیست. مردم نابرابری را تجربه و تفسیر میکنند. در گذشته مقایسه اجتماعی عمدتاً در محدوده محله، شهر یا کشور صورت میگرفت. امروز شبکههای اجتماعی امکان مقایسه دائمی شیوه زندگی افراد در تهران، استانبول، دبی، لندن، تورنتو یا لسآنجلس را فراهم کردهاند. در نتیجه افق مقایسه طبقه متوسط ایرانی جهانی شده است، در حالی که درآمد آن عمدتاً ریالی باقی مانده است. این عدم تقارن بسیار مهم است. فردی ممکن است نسبت به نسل والدین خود از تحصیلات، فناوری و امکانات بیشتری برخوردار باشد، اما در مقایسه با همتای حرفهای خود در کشورهای دیگر احساس محرومیت بیشتری کند. مفهوم «محرومیت نسبی» در اینجا اهمیت پیدا میکند. احساس محرومیت الزاماً هنگامی افزایش نمییابد که همهچیز از گذشته بدتر شده باشد؛ ممکن است زمانی افزایش یابد که فاصله میان «آنچه فرد تصور میکند شایسته آن است» و «آنچه عملاً میتواند به دست آورد» بیشتر شود. طبقه متوسط به دلیل سطح بالاتر آموزش، اطلاعات و ارتباطات، شاید بیش از بسیاری از گروههای دیگر این فاصله را احساس کند.
مهاجرت، خروج سرمایه فرهنگی
یکی از مهمترین تحولاتی که تحلیل قدیمی طبقه متوسط ایران باید امروز در خود جای دهد، مسئله مهاجرت است. هنگامی که فرد تحصیلکرده احساس کند سرمایه فرهنگی و حرفهای او در داخل کشور بازده کافی ندارد، یکی از راههای منطقی پیش روی او انتقال این سرمایه به محیطی است که نرخ تبدیل بالاتری برای آن فراهم میکند. از این منظر مهاجرت متخصصان را نباید صرفاً به عنوان انتخاب فردی یا حتی فقط «فرار مغزها» تحلیل کرد. مهاجرت میتواند یکی از پاسخهای طبقه متوسط به اختلال در سازوکار تبدیل سرمایه فرهنگی به سرمایه اقتصادی و منزلتی باشد. پیامد آن برای جامعه مبدأ جدی است. خانواده و دولت سالها برای ایجاد سرمایه انسانی هزینه کردهاند، اما بخشی از بازده این سرمایه در جامعه دیگری تحقق مییابد. علاوه بر این، خروج مداوم نیروهای متخصص میتواند شبکههای حرفهای و ظرفیت نهادی طبقه متوسط را نیز تضعیف کند.
آیا طبقه متوسط به طبقه پایین سقوط میکند؟
در اینجا باید میان «فقیر شدن» و «طبقه پایین شدن» تمایز گذاشت. ممکن است یک خانواده طبقه متوسط از نظر درآمد واقعی فقیر شود، اما سرمایه فرهنگی، منزلت، شبکه اجتماعی و انتظارات خود را حفظ کند. در کوتاهمدت این خانواده هنوز طبقه متوسط است، هرچند طبقه متوسطی فقیرشده. اما اگر این وضعیت طولانی شود، اتفاق دیگری رخ میدهد. اگر خانواده دیگر نتواند آموزش باکیفیت فرزندان را تأمین کند؛ اگر نتواند در شهر محل زندگی خود مسکن مناسبی داشته باشد؛ اگر دسترسی آن به درمان، فرهنگ، فناوری و شبکههای اجتماعی محدود شود؛ اگر فرزندان آن نتوانند وارد مشاغلی متناسب با تحصیلاتشان شوند؛ و اگر دارایی و پسانداز خانوادگی به تدریج مصرف شود، آنگاه مسئله دیگر صرفاً کاهش درآمد نیست. در این مرحله بازتولید بیننسلی طبقه متوسط مختل شده است. این شاید دقیقترین معنای جامعهشناختی چیزی باشد که در زبان عمومی «فروپاشی طبقه متوسط» نامیده میشود.
خطر طرد اجتماعی
شدیدترین شکل این فرایند زمانی رخ میدهد که سقوط اقتصادی به طرد اجتماعی منجر شود. طرد اجتماعی با فقر یکسان نیست. فرد فقیر ممکن است همچنان در بازار کار، شبکه خانواده و نهادهای اجتماعی حضور داشته باشد. طرد زمانی اتفاق میافتد که فرد یا خانواده به تدریج دسترسی خود را به بازار کار رسمی، مسکن مناسب، آموزش، خدمات عمومی و شبکههای اجتماعی مؤثر از دست بدهد. اگر بخشهایی از طبقه متوسط فقیرشده نتوانند موقعیت خود را بازیابی کنند، احتمال حرکت از «فقر موقت» به «محرومیت پایدار» افزایش مییابد. این تحول از نظر انسجام اجتماعی اهمیت زیادی دارد. طبقه متوسط در بسیاری از جوامع نقش واسط میان بالا و پایین ساختار اجتماعی را بازی میکند. کوچکشدن یا ناامنشدن این طبقه میتواند فاصله اجتماعی را افزایش دهد و اعتماد به امکان پیشرفت را کاهش دهد.
از بحران درآمد به بحران آینده
شاید مهمترین تغییری که در سالهای اخیر در وضعیت طبقه متوسط ایران رخ داده، تغییر رابطه آن با «آینده» باشد. طبقه متوسط معمولاً طبقهای آیندهنگر است. تحصیل میکند تا در آینده شغل بهتری داشته باشد؛ پسانداز میکند تا خانه بخرد؛ برای آموزش فرزند هزینه میکند تا نسل بعد موقعیت بهتری پیدا کند؛ و مهارت میآموزد تا درآمد آینده خود را افزایش دهد.
تورم مزمن و نااطمینانی اقتصادی این رابطه با آینده را مختل میکند. وقتی ارزش پسانداز قابل پیشبینی نیست، قیمت مسکن از درآمد فاصله میگیرد، بازده تحصیلات نامطمئن میشود و برنامهریزی بلندمدت دشوار است، افق زمانی افراد کوتاهتر میشود. از این منظر شاید بحران اصلی طبقه متوسط ایران را بتوان بحران قابلیت برنامهریزی برای آینده نامید. خانوادهای که نمیتواند پنج سال آینده خود را تصور کند، حتی اگر امروز فقیر نباشد، از یکی از مهمترین ویژگیهای تاریخی طبقه متوسط محروم شده است.
پس آیا فروپاشی طبقه متوسط جدی است؟
اگر منظور از فروپاشی این باشد که میلیونها نفر ناگهان هویت، تحصیلات، منزلت و سرمایه فرهنگی خود را از دست داده و به طبقه پایین تبدیل شدهاند، پاسخ منفی است. طبقه متوسط ایران هنوز گسترده، متنوع و از نظر فرهنگی و اجتماعی بسیار تأثیرگذار است.
اما اگر فروپاشی را به معنای فرسایش ظرفیت بازتولید طبقاتی در نظر بگیریم، مسئله بسیار جدیتر است. نشانههای این فرسایش را میتوان در چند حوزه مشاهده کرد: کاهش درآمد واقعی؛ افزایش اهمیت مالکیت دارایی نسبت به درآمد حاصل از کار؛ دشوارتر شدن دسترسی نسل جوان به مسکن؛ کاهش بازده اقتصادی تحصیلات؛ گسترش فاصله میان منزلت حرفهای و درآمد؛ وابستگی بیشتر جوانان تحصیلکرده به خانواده؛ افزایش انگیزه مهاجرت؛ محدودیت در تبدیل سرمایه فرهنگی و دیجیتال به درآمد؛ و کاهش قابلیت برنامهریزی بلندمدت. در نتیجه شاید بهتر باشد به جای «فروپاشی طبقه متوسط» از «فرسایش طبقه متوسط» سخن بگوییم. فرسایش مفهومی دقیقتر است، زیرا نشان میدهد سرمایههای این طبقه هنوز وجود دارند، اما توان بازتولید آنها کاهش یافته است. پزشک جوان هنوز پزشک است، استاد دانشگاه همچنان سرمایه فرهنگی دارد، مهندس مهارت خود را از دست نداده و معلم همچنان از منزلت حرفهای برخوردار است؛ اما رابطه میان این سرمایهها و امنیت اقتصادی سستتر شده است.
نتیجهگیری
مسئله طبقه متوسط ایران را نمیتوان فقط با افزایش حقوق یا حتی رشد اقتصادی حل کرد. اگر رشد اقتصادی در ساختاری رخ دهد که فرصتها به صورت نابرابر توزیع شوند، بازده سرمایه فرهنگی پایین بماند، دسترسی به مسکن دشوار باشد و سرمایه اجتماعی و نزدیکی به شبکههای قدرت بیش از تخصص در دستیابی به فرصتها مؤثر باشد، رشد اقتصادی الزاماً به بازسازی طبقه متوسط منجر نخواهد شد. تقویت طبقه متوسط نیازمند بازسازی رابطه میان تحصیلات، مهارت، کار، درآمد، دارایی و آینده است. جامعه باید بتواند این انتظار را ایجاد کند که فرد با کسب دانش و مهارت، کار حرفهای و تلاش مستمر میتواند به زندگی مستقل، مسکن، امنیت اقتصادی و آیندهای بهتر برای فرزندان خود دست یابد. به همین دلیل مهمترین شاخص سلامت طبقه متوسط شاید نه اندازه درآمد امروز آن، بلکه پاسخ به یک پرسش ساده باشد: آیا یک خانواده طبقه متوسط ایرانی هنوز باور دارد که فرزندانش با تحصیل، کار و کسب مهارت میتوانند زندگی بهتری از والدین خود داشته باشند؟
اگر پاسخ بخش بزرگی از جامعه به این پرسش منفی شده باشد، با پدیدهای جدیتر از کاهش قدرت خرید مواجهیم. در آن صورت مسئله، فروپاشی ناگهانی طبقه متوسط نیست؛ بلکه فرسایش تدریجی یکی از مهمترین سازوکارهای تحرک اجتماعی و انسجام جامعه ایران است.
لینک کوتاه: https://news.tccim.ir/?80973